|
مردی که نامههای زیادی داشت: پای نامه صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بود: «بشتاب. ما چشم به راه تو هستیم.» نوشته بود: «برای آمدنت آمادهایم و دیگر با والیان شهر نماز نمیخوانیم.» نوشته بود: «میوهها رسیده و باغها سبز شده. منتظرت هستیم.» نامه در دستهایش، وسط بیابان روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد: «کسی را کشتهام خونش را بخواهید؟ مالی را بردهام؟ کسی را زخمی کردهام؟» بیدلیل هلهله کردند. گفت: «مردم کوفه مرا دعوت کردهاند. این نامهها...» صداهای بیمعنی و نامفهوم درآوردند تا صدایش نرسد. جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد: «شبث بن ربعی؟! حجار بن ابجر؟! قیس بن اشعث؟!» اسمها همان اسمهای پای نامه بود. مردی که اسم خوبی داشت: سر اسب را کج کرده بود و بیصدا از فاصله دو سپاه گذشته بود. فکر کرده بود خیلی خوب اگر پیش برود میبخشندش و میگذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد... وقتی هم گفتند: «خوش آمدی! پیاده شو، بیا نزدیک!» نتوانست. یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش رویشان بسته. گفت: «سواره میمانم تا کشته شوم.» میخواست چشم تو چشم نشوند. اصلاً حساب این را نکرده بود که بیایند سرش را بگیرند روی زانو. خونهای پیشانیاش را با انگشت پاک کنند. باز دلشان راضی نشود. دستمال خودشان را ببندند دور سرش. در خواب هم نمیدید بهش بگویند: «آزادمرد. مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت.» مردی که گونههای سیاهی داشت: آزادش کرده بودند که جانش را بردارد و هر کجا خواست برود. کوفه یا مدینه. غلام سیاه اما نرفت. ماند. این یک بار را خودش دلش میخواست غلامی کند. خون از همه زخمهایش بیرون میریخت. آخرین نفسها بود. تنش آرامآرام سرد میشد که صورتش ناگهانی گرم شد. به زحمت چشم باز کرد. گونه امام چسبیده بود به گونه سیاه او. بریده بریده گفت: «خوشبختتر از من کسی هست؟» و چشم بست. مردی که راه رفتنش قشنگ بود: صدای شمشیرش میآمد. صدای تاخت اسب و زمزمة شعری که میخواند: «این مبارزه، جوهرة مردان را آشکار میکند. این مبارزه، ادعا را از حقیقت جدا میکند.» نفسها حبس بود. جوانهای خویشاوند، سر لای زانوها پنهان کرده بودند تا فریادی را که در راه بود نشنوند. جوانها، نیمهشب، دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان. با هم پیمان بسته بودند پیش از علی اکبر بروند. میدانستند که هر زخم تن علی، پدرش را تکهتکه میکند. اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند. علی گفته بود من باشم و شما بروید؟ پدر گفته بود اول علی! فقط قبل رفتن، چند قدم پیش رویم راه برود. مردی که حساب بلد نبود: میشد تشنه از سر شط بلند نشود. وقتی گفتند آب بیاور، میشد سیاهیهایی که دو سوی نهر، پشت درختها یودند بشمارد و حساب کند که نمیشود. شب پیش که فامیلهایش در سپاه یزید، پنهانی اماننامه آوردند، میشد کمی فکر کند قبل اینکه سرشان داد بزند: «میگوئید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟». زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت. پرچم را برای همین داده بودند دستش. میشد به او تکیه کرد. فقط پای برادرش که به میان میآمد وضع فرق میکرد. جساب یادش میرفت. یادش میرفت با دندان نمیشود مشک را این همه راه برد. یادش میرفت همه سیاهیهای پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی. یادش میرفت بیچشم و دست، اسب را نمیشود برد سمت خیمهها. میشد تشنه از سر شط بلند نشود. میشد آب را نریزد روی آب. ولی پای برادرش که به میان میآمد... مردی که میرفت و زنی پشت سرش داد میزد: آرامتر برو پسر زهرا! : ظهر بود. یکی بود و هیچ کس نبود. مردی که اسب بود: از کنار خیمههای زنان که برگشت، آمد بین کشتهها تن صاحبش را پیدا کرد. بو کرد. رفت طرف فرات. توی آب فرو رفت و دیگر کسی اسب خونی را ندید.
اولین باری که خواستم سخنرانی علامه جعفری گوش کنم، خیلی با اکراه موضوعش را انتخاب کردم: "بحثی درباره آزادی"با خودم گفتم حتماً یک مشت حرفهای فلسفی می خواهد بزند و نظریات غرب و شرق را در این خصوص بررسی کند و از این جیزهای به درد نخور برای من. ولی گفتم حالا عیب ندارد. گوش می کنیم و فوقش یک چیزی یاد می گیریم و بعداً در جایی با افاده تمام بازگویش می کنیم و پزی می دهیم! پِلِی را زدیم و علامه شروع کرد صحبت کردن درباره آزادی. مثالی زد و بحث را کشاند به مولوی و برداشت های غلط از آزادی و کنترل و مهار نفس و آزادی واقعی و آزاد واقعی و «ای علی که جمله عقل و دیده ای - شمه ای واگو از آن چه دیده ای» و من به خودم آمدم و دیدم پاهایم شل شده و موهایم بیز! سراسر وجودم را وجد گرفته بود. من آن روز علامه جعفری را کشف کردم. کسی که در سخنرانی اش اطلاعات (دیتا) جندانی منتقل نمی کند اما حرفهایش روح دارد. بعدها دیدم شهید مطهری هم همین حرف را درباره علامه جعفری گفته : «او به مردم روح تحویل می دهد» روزهای بعد سخنرانی های دیگرش را گوش دادم: تعهد - تفاوت انسان و حیوان - مرگ و زندگی در دو قاموس ما و حسین - حق - طرق شخصی به سوی خدا- و الخ. علامه جعفری مرا به هم ریخته بود. از وقتی که آزادی را برایم تعریف کرده بود، دیگر نمی توانستم به هرچه که نفسم می گوید گوش بدهم. از وقتی که تفاوت انسان و حیوان را برایم مشخص کرده بود، دیگر نمی توانستم به راحتی از کنار تعهدها و تکالیفم بگذرم. از وقتی که مفهوم حق را برایم تبیین کرده بود، دیگر نمی توانستم دانشجو باشم و درس نخوانم. علامه جعفری مرا و زندگی مرا به هم ریخته بود. علامه جعفری در آن محرم، حسین دیگری را به من شناساند. حسینی که دیگر خوب می فهمیدم چرا دلش به حال امتش -که من هم یکیشان هستم- می سوزد و خود را فدا می کند. این روزها شاید وقت مناسبی باشد که من علامه را به شما پیشنهاد کنم. هم از آن جهت که سالروز وفاتش همین روزهاست و هم از آن یکی جهت که تا اینجا توضیحش را دادم. اکثراْ موبایلهایمان می تواند سخنرانی پخش کند و اکثراْ روزی یک ساعت را الاف هستیم. یک تذکر: مواظب باشید در دام حرف بعضی ها نیفتید که علامه هیچ چیز بدردبخور نمی گوید و آدم هیچ چیز ازش نمی فهمد و ازین حرفها. به نظر من اگر آدم از یک سخنرانی فقط یک نکته هم گیرش بیاید خیلی است. تازه، سخنرانی علامه جعفری که فقط یادگرفتنی نیست! «او به مردم روح تحویل می دهد»...
و اما بسته پیشنهادی من برای گوش کردن به سخنرانیهای علامه: ۱. طرق شخصی ۱ و ۲ : اگر استدلالهای اثبات وجود خدا شما را اقناع نمی کند و می خواهید خدایی ملموس تر از خدای برهان نظم داشته باشید، این دو سخنرانی را گوش کنید. علامه این راه ها را به شما پیشنهاد می کند: خدای تکلیف، خدای محبت و ... ۲. مرز میان انسان و حیوان: تا حالا فکر کرده اید که بین شما و آن حیوان درازگوشی که در کنج یکی از طویله های روستاهای دور از شهرتان خسبیده ، چه تفاوتی وجود دارد؟ می خورید و می خورد؛ می خوابید و می خوابد؛ کار می کنید و کار می کند؛ زندگی خانوادگی دارید و دارد؛ به قدر عقلتان فکر می کنید و به قدر عقلش فکر می کند؛چه بسا او (!) لذتی از زندگی می برد که شما نمی برید! پس تفاوت انسان و حیوان در چیست؟ علامه در این سخنرانی جواب این سوال را به شما می دهد. البته برای اینکه جواب این سوال را خوب ملتفت شوید، باید سخنرانیهای دو گزینه بعد را هم خوب و چندباره گوش کنید. ۳. تعهد: علامه، یکی از ملاکهای انسانیت انسان را تعهد می داند. همانکه انسانی اگر داشت، می شود نام انسان را بر آن گذاشت و اگر نه... . به این سخنرانی خوب گوش دهید تا شاید احساس متفاوتی از زندگیتان و تکالیفتان و تعهدهایتان به دست بیاورید. شاید. شاید هم نه! ۴. بحثی درباره آزادی: این همان سخنرانی است که مرا مجذوب علامه کرد. تا آن موقع درک من از آزادی مثل درک یک مورچه از مقوله ای مثل عرفان بود. فکر می کردم آزادی یک موضوع اجتماعی و سیاسی است. علامه، آزادی را برای من یک موضوع انسانی و اخلاقی کرد. علامه به من فهماند که آزاد کسی است که هر کاری که دلش (عقلش) بخواهد بکند نه کسی که هر کاری که نفسش بخواهد بکند. گوش کنید، می فهمید چه می گویم.
من به قصد كلاس از خانه بيرون زدم. به اتوبوس كه خدا را شكر نرسيدم! ولي يكي از رفقا با وانت باباش داشت به همان كلاس مذكور مي رفت كه با غرور جلوي من ترمز تميزي كردند. رفيق ما هم لوتي گري كرد و با جاسازي خود روي دنده منده ي ماشين و توي دنده منده ي پدرش ما را جلو راه داد! ما هم كه از خدا خواسته!آخر، هم كلاسمان داشت دير مي شد، هم، سوار شدن جلوي وانت را نبايد از دست داد! سر موعد رسيديم. ساعت هشت و نيم صبح بود. خيلي از بچه ها نيامده بودند. آقاي سلماني شروع كرد به حل كردن... بچه ها مثل نخودچي كيشميش، نامرتب مي آمدند! يك دسته كه با هم آمدند آقاي سلماني پرسيد:«شما چرا الآن مي آين؟!» بچه ها با غرور و افه گفتند:«رفته بوديم پست، دفترچه كنكور بگيريم!» نه اين كه اولين بار بود، ذوق داشتند! آقاي سلماني گفت: « بعدا مي رفتين يا يه روز ديگه...» بچه ها گفتند:«رفتيم ديگه...» آقاي سلماني درس را ادامه داد. حالا اين بحث قيمت دفترچه بود كه داغ شد وسط كلاس... كه قيمتش سرجمع،سراسري و پيام نور و ... مي شود نه و خرده اي. آقاي سلماني بيچاره هم سرگرم بحث معادله ي خط مماس و قائم بود... ناگهان برگشت به طرف بچه ها و گفت:«آخه شما تا اين درسا رو نخونين اون دفترچه ها به چه درد مي خوره؟!» من عميقا احساس كردم كه منظور آقاي سلماني اين است كه تا اين درس ها را ياد نگيريد آن دفترچه ها فقط به درد پيچيدن يك كيلو سبزي يا چسباندن به پنجره در صورت نبود پرده مي خورد؛ چون در كلاس مذكور هم به دليل تابش آفتاب و نبود پرده روزنامه تهيه كرده و نصبيديم! اين دفترچه ها هم كه كاهي! آن هم از نوع مرغوب و آن قدر كدر بود كه الحق به درد همين كار مي خورد!... بنده هم نگاهي به مهلت ثبت نام انداخته ديدم تا بيست و چهارم يعني سه شنبه وقت هست كه ما ان شاءالله با وجود نعمت فن آوري اطلاعات و رعايت اصل دقيقه ي نود! ساعت دوازده شب سه شنبه مراجعه خواهيم كرد. بالأخره كلاس ساعت ده تمام شد و من هم (فخر فروشي نباشد!) به قصد درس خواندن روانه ي كتاب خانه شدم. آن جا كه رسيدم چند تن از رفيقان بودند. من شروع كردم به پاكنويس كردن جزوه... تا موقع اذان ظهر! اذان را كه گفت آقا ما دفتر دستك را بستيم و شروع كرديم به ذكر گفتن و بسم الله و سلام و صلوات... آخر شنيده بوديم موقع اذان نبايد كاري انجام داد. قد رعنايمان را با جان كندن از لاي ميز و صندلي تنگ كتاب خانه بيرون كشيديم و با سرافرازي رفتيم كه وضو بسازيم و نماز اول وقت... خدا اين تيكه را نصيب گرگ بيابان نكند! گوشيمان افتاد توي ... من را بگويي ... هاج و واج!!! حالا خوب بود دستشويي سيفون داشت و در قسمت فوقاني فقط فقط آب بود... گوشي را درآوردم ولي جان خودم غير آب چيز ديگري لمس نكردم!!! داخل سالن شدم و قضيه را به بچه ها گفتم! بچه ها در ابتدا گفتند:«...اَي...» در گفتن اين كلمه همه اتفاق نظر داشتند ولي قيافه هاشان را بايد وقتي مي ديدي كه گفتم گوشي را شستم!!! قيافه هاشان: «!!!!!!! (در اين حالت هم اتفاق نظر داشتند!) شستيش؟؟؟!!! مگه خري؟؟؟!!! مگه ديوونه اي؟؟؟!!!» يكي گفت:«بايدبا پنبه الكل پاكش مي كردي!» ديگري چيزي ديگر! و هي گفتند مگر خلي؟! مگر چلي؟! مگر الي؟! مگر بلي؟! آخر يكي نبود بگويد مگرمن چند بار تا حالا گوشيم داخل آن جا افتاده بود؟! يكي از بچه ها كه احساس مي كرد خيلي حاليش است با اكراه گفت:«گوشي را بده ببينم.» بعد از چند نگاه كارشناسانه گفت:«بايد بذاريش تو آفتاب تا خشك شه.» بعد از آن يكي از دوستان كه رفيق فابريك خودمان است گفت: «بيا اين جا ببينم.» رفتم آن جا ديد! گوشي را گرفت و از قسمت انتهايي آن كه شارژر و هندزفري و اينها مي خورد، ضربه اي به كف دستش زد. كف دستش پر آب شد! با نيش خند گفت:« فكر كنم فقط شامپو بهش نزدي! به هر حال بايد داخلشو سشوار بكشي.» يكي ديگر از دوستان گفت:« يك آرايشگاه همين نزديكي هاست بيا بريم تا سشوار بكشد.» رفتيم ولي من داخل نشدم. گوشي را سپردم به دوستم و گفتم: تو ببر ولي جان من آبروداري كن و فقط بگو خيس شده! آقا اين دوست ما هم نامردي نكرده، اين كه كجا افتاده كه هيچ، كلي با آرايشگر به گوشي اين حقير كه ايراني بود خنديده بودند! سشوار طول كشيد. وقتي دوستمان آمد گفتم:« نگفتم كه برو موهاتو سشوار كن!» دوستش گفته بود:« اگه روشن شد يه ال سي دي مي خواد اگه روشن نشد بايد دورشو خط بكشي چون ديگه گوشي بشو نيست. ايرانيه ديگه!!!» آمديم ديديم روشن شد ولي چيزي روي صفحه نمي آمد. گفتم:« ال سي ديش ديگ نفله شده حتما!...» قطعه هاي گوشي بيچاره را داخل كيف ريخته رفتم نمازم را خواندم. چه نماز اول وقتي شد!!! بعد از نماز تا ساعت چهار درس خواندم و رفتم خانه. برخلاف هميشه بابا خانه بود و مشغول تماشاي تلويزيون بود. بعد از سلام كردن و نفس گرفتن:... بـــــــــــابـــــــــــا! ...... پـــــسّــــــــرم! ...... بــــــابـــــــا! ...... نـــــفّســــــم!.... اين تيكه براي اين است كه شخصا علاقه ي خاصي به اين پيام دارم و اصلا اين مكالمه بين من و بـــــابـــــايم رخ نداد! خبر را به پدر دادم. گفتم:«چه كنم بابا؟!» گفت:«هيچي! گوشي مي خواي چيكار؟ آدمي كه از گوشي مراقبت نكنه ديگه گوشي نمي خواد.» من هم قضيه را كش ندادم. رفتم توي اتاق لباس عوض كردم و عزا گرفتم و هي گوشي را امتحان كردم اما هيچ اتفاقي نيفتاد. رفتم سر جعبه ي گوشي و كارت ضمانت را به دقت نگاه كردم: · مواردي كه گارانتي را باطل مي كند: يكي اش آب خوردگي. · مواردي كه شامل گارانتي نمي باشد: يكي اش ال سي دي. ديگر دم غروب بود. درست موقع نماز اول وقت! با نهايت نااميدي به سراغ گوشي ايراني ارزانِ استحمام شده ي آرايشگاه رفته ي در به در خويش رفتم و باز باطري را انداخته سعي كردم روشنش كنم. با اتفاقي كه در آن لحظه افتاد يك حالِ باحالي بر من مستولي گشت كه تا آن لحظه نگشته بود! آقا روشن شد! جان خودم روشن شد و كار افتاد! مرا بگويي از فرط خوش حالي فقط از پشت كتف هايم بال درنياوردم! هاله اي از آب روي صفحه نمايشش مانده بود كه آن هم بي خيال! به سه سوت نكشيد كه پيامي براي همان رفيقي كه مسخره كرده بود و به ايراني بودن گوشي خنديده بود فرستادم و خيطي جانانه نوشتم اين هوا: «خيــــــــــــــــــــط! روشن شد. حالا بازم مسخره كن بگو ايراني بده، ايراني اله، ايراني بله!» با خود گفتم ما هم ايراني هستيم. حالا درست است كه چشمْ آبي و پوستْ برفي و زرنگ و كاري و صنعتي و خوداتكا و معركه نيستيم ولي الحق ذاتمان درست است. اصل ذات است كه ايراني دارد! حالا درست است كه خيلي ها قصد نابودي ما را دارند و هي هواپيما منهدم مي كنند و هي جاسوس مي فرستند و تازه بعدش هم مي گويند:« نه به جان خودمان مسافر بودند!» و هي گروگان مي گيرند و هي انقلاب مخملي و فلفلي دست و پا مي كنند و خلاصه هي تابلو بازي در مي آورند و فكر مي كنند كه ما گوشهايمان به جاي اين كه بغل سرمان باشد روي سرمان است و اينها... ولي ما با اتحاد فرتي تبخيرشان مي كنيم! درست است گوشي ايراني ما خيلي لوتي و باحال است و ما را جلوي رفقا روسفيد كرد ولي بنده ي حقير دليل عمده ي روشن شدن گوشي را از بركت قصد نماز اول وقت مي دانم وگرنه خداييش با آن شستشوي جانانه اي كه من به گوشي زبان بسته دادم يازده دو صفر هم كه بود ديگر سلفه! هم نمي كرد! پ.ن: ديندار ايراني! ايراني ديندار! رند ديندار ايراني! ديندار رند ايراني! ايراني رند ديندار!(بقيه ي حالات ممكن را بي زحمت خودت با قانون احتمال حساب كن!) حتما اين نكات را گرفتي ديگر!: 1. نيت نماز اول وقت چه ها كه نمي كند!!! 2. آن روز شانس با من بود. (شانس نام مستعار خداست.) 3. به كالاي ايراني فرصت عرض اندام بدهيم! 4. تازشم مي توانيد اين واقعه را به آن داستان كيسه و گندم و زرِ پروين، تلميح فرماييد! 5. آره ننجون!:« خدا گر ببندد ز حكمت دري گشايد ز رحمت در ديگري!»
همه چیزش می چسبد به پایت! همچین که یک قدم می روی جلو تا زانو می روی توی این باتلاق چسبان! دستت را هم که به طناب بگیری و خودت را بکشی بالا دودستی پاهایت را چسبیده و می کشد طرف خودش! همین کمش هم می چسبد لعنتی! حتی اینقدری که کف پاهایت هم رویش باشد که نگویند مرده ای! حتی همان قدرش هم می چسبد! لحم حمار لعنتی! همه چیز را از ذهن و روح و روانت می کشد بیرون و خودش می چسبد به لا به لا و جا به جای غشاهای درونی و بیرونی مغزت! بی همه چیز خودش را می کند همه چیز! بی تخم و ترکه مثل تخمه مشغولت می کند همین که دانه اولش را بگذاری توی دهانت! عادیت می کند مثل همه آدم های عادی دور و برت! روزمره ات می کند مثل همه آدم های روزمره دور و برت! لا یعلمون و لا یفقهونت می کند مثل همه آدم های بل هم اضل دور و برت! هیچ هم شوخی ندارد! حتی به قدر یک درنگ کوچک! نگاهش کنی پایت را چسبیده و دلت را برده! عجوزه عفریته! دهر را می گویم! همان که همیشه به مراد سفلگان می چرخد!
۱ معلومه که دلم پره! پس چی که دلم پره. دل آدم پر می شه دیگه! ۲ نرفتم دانشگاه و نشستم و همه زباله ها و مچاله ها و نخاله های مغزمو خالی کردم! از کلاسهای مزخرف خیلی مفید تره! البته اولین غیبتمه! (خواستم از این آدم های ایش ایشی نباشم که همه کلاسا رو می رن!) ۳ می خوام برم شاه عبدالعزیم . به لطف تحقیقایی که مثل نقل و نبات از فرمایشات اساتید به دامان دانشجو می ریزد! البته شاه عبد العزیم بیشتر مد نظره ولی خوب یه دانشگاهیم کنارش هست که به اونم یه سر می زنم! التماس دعایی چیزی بود در خدمتیم!
همین که قرص سردرد را بالا می اندازم ،و یک دو قلپ آب را هم رویش می خورم حس می کنم درد سرم دارد خوب می شود.کیفم را که دم در گذاشته ام روی دوشم می اندازم و می روم بیرون. امروز از آن روزهاست که تصمیم گرفته ام از اولش پسر خوبی باشم.یک دختر دانشجویی که حجاب بدش انگشت نمایش می کند راهش مخالف من است و دارد نزدیک می شود .من نمی فهمم این نوع لباس پوشیدن آن هم برای دانشگاه چه معنایی دارد؟مقنعه کرده اند سرتان برای چه؟!با این وجود همان شالتان بهتر بود!نگاهم را می اندازم روی زمین.دختر توی دلش می گوید:"اه اه عجب پسر متحجری شده از الان!حالا خوبه ریشش هم درنیامده ها.دانشگاه هم که بیاید می شود مثل همین آخوندزاده ها که نمی توانند دو دقیقه ما را تماشا کنند.من نفهمیدم آخر آدم باید دلش پاک باشد یا چشمش؟!!" به اول خیابان بهار می رسم که می بینم معلم ادبیاتمان با من هم مسیر است .علی رغم میل باطنی ام(!)می روم و سلام می کنم.می گوید:" این طور که یادم می آید بچه درس خونی بودی؟می خوندی.اسمت چی بود؟" -سامانی -آهان من توی دلم می گویم:" از معلم سنگ خشک بی احساس بدم می آید".می گوید:" من بی احساسم؟"می گویم:" مگر من چیزی گفتم آقا؟"سعی می کنم توی چهره ام یک جوری اضطرابی چیزی نشان بدهم.می گوید:"اگر دیرت شده تندتر برو که تاخیر نخوری"من هم که منتظر همچین جمله ای بودم ببخشیدی می گویم و تند می دوم. وارد مدرسه که می شوم می بینم بچه ها دارند می روند توی حیاط که سر صف بایستند .همین اول صبحی یکی از بچه های خودشیرین می پرسد:"شیمی خوندی سامانی؟"یک نگاه به گوشهایش می اندازم که ببینم درازند یا نه!بعد هم می گویم:"نه!"بعد توی دلم می گویم:"فکر کرده من هم مثل خودش هستم که صبح تا شب مثل بز بنشینم خر بزنم آخر هم نمره اش از من کمتر شود!"یک جوری که انگار بهش برخورده باشد به من نگاه می کنید و می گوید:"چی؟!"
پی نوشتها:: ۱:واقعا اگر خدا برای انسانها یک حریم خصوصی مثل آزادی اندیشه نیافریده بود خیلی خیلی بد می شد. ۲:آآآآجان شوما لطفا الکی برداشت سیاسی نکن!ما مطلب منظور دار اینجا نمی ذاریم!آزادی اندیشه یک چیزی است که اصلا خدا آفریده و نمی شود نباشد و وابسته به هیچ گروه یا حزب خاصی نبوده و همه جوره هم می شود خودش هست. ۳:ولی خود خدا از تمام همان اندیشه های ما آگاه است.آگاه باشیم!
|
About![]()
احساس کردیم این وسط جای یک چیز خالی است. جای یک جور رندی، جای یک جور دینداری. یا جای یک جور رندبازی دینی،شایدم یک جور دینداری رندانه، بالاخره شدیم رندان دیندار Archivesهفته چهارم آذر 1388هفته سوم آذر 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته سوم آبان 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 Authorsرند اولرند دوم رند سوم رند چهارم رند پنجم (شیخ علی سلطان) رند هفتم رند هشتم رند نهم(بهار) رند دهم(سهیل) رند یازدهم Links
مبارز(یک بچه مسلمان)
نفی, اثبات, کدامیک؟ |